زمستان یعنی بابا جانمان با هزار امید شال گردنش را به دور گردن من انداخت تا گرمم شود . یعنی مامان عزیزمان صبحانه دو قاشق عسل به ما داد تا داغ شویم . یعنی وقتی از در بیرون می رویم باز هم همه جا تاریک است . یعنی شهر در امن و امان است و ما قرار است روزی بزرگ شویم . وزیر شویم، وکیل شویم، لباس پشمی بپوشیم، یاد شین آباد هم نیافتیم.زمستان یعنی وقتی به معلم عزیزمان سلام می کنیم صدایمان بلرزد، معلم عزیزمان حالمان را بپرسد، ما بگوییم خوبیم . پاهایمان سردشان است، خواهر فاطمه دارد عروس می شود، مریم دفتر مشق
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است؟!خدای را که پیروان محمد و پیروان سر به کف اسلام می پرستند و روز و شب هی سران خود را مثل مرغ به زمین می کوبند و دعا وثنا می خوانند و هزاران دلار را مصرف می کنند و می روند به کعبه و به آن بت سنگی و خانهای سیاه سجده می کنند و می بوسند، می پندارند که خدای شان در آسمانهاست، پس چرا سر خود را به زمین می کوبند؟
۱۴ صد سال پیش یک چوپانی بنام محمد تازی آمد و رفت به کوهی و به سوراخی نشست یک کتاب را به همکاری تازیان دیگر از کتب گویا آسمانی دیگر پیروان رهروان ابراهیم جد
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
زهن اندیشمند! ذهن باید بیندیشد، زیرا ذهن که نمی اندیشد همانند متروکه ای می ماند که کسی در آن زیست نمی کند و آشکارا ست که خانه ای هیولا و جن و پری و ارواح و... خواهد بود. ذهن که نمی اندیشد اندیشانده می شود، زمانی که ذهنی اندیشانده می شود این ذهن به خطا می رود، زیرا ذهن که خودش با اراده خودش و به خواست خودش انتخاب راه و روش نکرد این گونه ذهن در قید و در بند است. چنین است که ذهن های خالی و بدون اندیشه همیشه قربانی خواست ها و برنامه های دیگران می شوند!. در جامعه ای که ما زاده و بزرگ شدیم همیشه ذ
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
جایگاه را که من برگزیده ام تا بنشینم و به آن سو تر ها و دور و برم به راحتی و بدون استرس نگاه کنم به راحتی به دست نیاورده ام من در این راه و برای رسیدن به این هدف قربانی داده ام. بارها در جامعهای مذهبی رادیکال و تنگ و تاریک و بدور از خرد و دانش و منطق و فهم و شعور تا خرخره غرق در فرهنگ سنتی در معرض نابودی قرار گرفته ام، تکفیر شده ام، نزدیکانم از من روی گردانیده اند، سرمایه و داشته هایم را از دست داده ام، فقر و درماندگی را به جان و دل خریده ام، تحقیر و تحدید و بد و بیراهه را تحمل کرده ام و تا آنج
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
زمستان فصلی است که وقتی از خواب بیدار می شویم هنوز همه جا تاریک است . فصلی است که دوست داریم بخوابیم . زمستان یعنی شاید فردا سوخته باشم، شاید هم قرار است یک عمر بسوزم …یعنی زهرا سرما خورده، یعنی زینب لباس پشمی ندارد، فاطمه امسال هم چکمه نمی خرد. یعنی سیروان می خواهد دکتر شود و همه سرما خورده ها را درمان کند. مریم هر روز کتک می خورد . یعنی معلم عزیزمان یک سال پیرتر شد.
زمستان یعنی بابا جانمان با هزار امید شال گردنش را به دور گردن من انداخت تا گرمم شود . یعنی مامان عزیزمان صبحانه دو قاشق عسل به ما داد تا داغ شویم . یعنی وقتی از در بیرون می رویم باز هم همه جا تاریک است . یعنی شهر در امن و امان است و ما قرار است روزی بزرگ شویم . وزیر شویم، وکیل شویم، لباس پشمی بپوشیم، یاد شین آباد هم نیافتیم.
زمستان یعنی وقتی به معلم عزیزمان سلام می کنیم صدایمان بلرزد، معلم عزیزمان حالمان را بپرسد، ما بگوییم خوبیم . پاهایمان سردشان است، خواهر فاطمه دارد عروس می شود، مریم دفتر مشقش را جا گذاشته و دعا می کند معلممان نفهمد، بخاری خاموش است، هنوز مدرسه، گاز کشی نشده و کدخدا روز به روز چاقتر می شود. تخته هنوز گچی است، معلم آسم می گیرد، لاغر می شود، دستهایش پینه می بندد، زهرا دیگر اجازه ادامه تحصیل ندارد، بابا جان شال گردنش را دیگر نمی خواهد، پدر مریم زن دوم گرفته،، پدر زینب زندان است، سیروان می خواهد دکت
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
من مرده ام ، مرده ای که بو گرفته است! حس تنهایی، حس بد خلقی، حس نابودی.
تا اینجا گمانم بر این بود که راهم را درست برگزیده ام اما حالا احساس عجیبی دارم.
احساس خستگی و ناباوری آنچه را که فکرش را هم نمی کردم دارد این روز ها مرا عذاب میدهد!
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
من مرده ام ، مرده ای که بو گرفته است! حس تنهایی، حس بد خلقی، حس نابودی.
تا اینجا گمانم بر این بود که راهم را درست برگزیده ام اما حالا احساس عجیبی دارم.
احساس خستگی و ناباوری آنچه را که فکرش را هم نمی کردم دارد این روز ها مرا عذاب میدهد!
برچسب:
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب: منحرف و دلداری نمی خواهم,من و آدم برفی,
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب: سکوت تلخ شب,
نویسنده: آرشان عابدی
برچسب: ستاره من ايكيا,ستاره من,ستاره منصوبی,ستاره منصوبي,ستاره من کجاست,ستاره من چیست,ستاره من باش,ستارة من ورق الجرائد,ستاره من رمان,ستارة منشر الهوانم,
نویسنده: آرشان عابدی