آنگاه که دلت چیزی را تمنا می کند و به دور و برت می نگری و چنان میل داشتنش را می کنی که آسمان و زمین زیر خیالت می رقصند. بی خیال داری روی خیابانی کوجکی قدم می زنی و یدفعه نگاهت به درختی می یفتد که شاخهایش از سرخی موج می زند و دلت آب می شود، نگاهت را به شاخه ها می دوزی و می خواهی همه دار و ندار سبزینه درخت پر سیب را به فنا ببری اما اجازه نداری بهش حتی دست بزنی. این هنگام فرشته ای از جلو می آید و نگاهی به تو و درخت میندازد و با آهستگی و مهربانی ابراز می کند که ( می خواهید برایتان سیب بدهم؟) و تو با خجالتی تمام لبخندی می زنی و پاسخ رد میدهی اما او از قولش نمی گردد و دست به خریطه ای آبی رنگش می برد و چند تا سیب تازه و سرخ به دستت می گزارد، تو یواش یواش بر میگردی خانه ات و ساعتی نمی گزرد که دروازه صدا می زند در را می گشای و می بینی که فرشته ای کوچکی با خریطه پر از سیب دم در استاده است بدون حرفی سیبها را به دستت می دهد و اون روزت همه سیبند و سیب باران.
ای کاش همه آرزو ها همین گونه بودند و در جا با کمترین خزینه و زودترین فرصت می رسیدند. در دنیا بسیارند آدمهای مهربان و از خود گزر که دست و دل مهربای دارند و دیگران را به خوبی درک می کنند.
برچسب: روزی یک سیب,روزی یک سیب بخورید,
نویسنده: آرشان عابدی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 11:48